تبليغاتX
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟
وقتی رفتی آسمون قلبم تاریک شد

رنگ زندگی پیشم رنگی نبود جز رنگ سیاهی شب

چرا رفتی با حرف مردم عشقمو کشتی اما ندیدی و نخواستی که ببینی من بعد تو چی می کشم

آخه بی وفا منم دل دارم دل منم تنگ می شه واست بیا و دوباره مثل گذشته با هم و پیش هم باشیم.

من نمی خوام تو این تنهایی وجودم پیر شم و بشکنم

می دونم دوستم داری اما...............

من می گم برگرد پیشم تو هم مثل من ....فراموش کن.

من می گم بی تو سرابم تو می گی نیا به خوابم آخه مگه من......

می دونم آخرش بر می گردی اما اون وقت دیگه من حالشو ندارم اگه نازتو بکشم دیگه عشقت رنگی نداره رنگ عشقمون رنگ جدایی رنگ سیاهی را به خودش گرفته .

اما با این همه بدی اینو بدون بازم من... 

                              ارسالی از طرف دوست عزیزم:ایوب غفوری

 

+ نوشته شده توسط حسن زاده در و ساعت 4 PM |

دوستم نداشت دروغ ميگفت هر بار که بسراغم می آمد با گريه ميگفتم راستش را بگو اگر مهر بديگری داری ترا می بخشم . و باز خنده ای ميکرد و ميگفت جز تو مهر بکسی ندارم. تا اينکه يکروز با گريه بسراغم آمد . گفت مرا ببخش بتو دروغ گفتم . دل بديگری دارم. خنده تلخی کردم و گفتم من هم بتو دروغ گفتم ترا نمی بخشم .

+ نوشته شده توسط حسن زاده در و ساعت 4 PM |
سلاو له هه مو خوشک و  برایانی خوشه ویست:

له سه ر داخوازی برای خوشه ویست کاک شه هرام حوسینی ده م هه وی له و به شه دا به زمانی کوردی چه ند که لامیک بنوسم. هیوادارم بتوانم هوی ره زا مه ندی ئیوه ی به ریز و ئه و برایه به ده ست بینم

ئه ی خوشک و برایان وه رن با قه دری ییک بزانین و بو ئامانجه کانی خومان و گه له که مان تیپکوشین.

لیره دا سپاسی برای خوشه ویستمان کاک محه مه دی سایپا ده که ین که له شاری نه غه ده تا ئیستا له ریگای مافی گه ل زور تیکو شه ر بو.

 

+ نوشته شده توسط حسن زاده در و ساعت 10 PM |

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چیست؟ "

استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "

و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."

استاد گفت: " عشق يعنی همين! "

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "

استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."

استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!

 

+ نوشته شده توسط حسن زاده در و ساعت 11 AM |


Powered By
BLOGFA.COM