این روزا روز دلتنگی است.
روز بیقراری و هزار درد بی درمون.
روز بی انصافی روزگار و یه دنیا آرزوهای محال.
دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده.
آره بد جوری دلم گرفته.
شاید هم طبیعی باشه.
نمیدونم بقیه هم اینجوری میشن یا نه ؟
ولی من که تا حالا خیلی اینجوری شدم هنوز نتونستم بهش عادت کنم !
آخه اینبار با همیشه فرق می کنه !!
یه جوریه که آدم ته دلش می لرزه !!!
انگار ایندفعه که اومده میخواد بدجوری حالمو بگیره !!!!
حتی گوش دادن صدای استاد بنان و بدیع زاده هم که از الهه ناز و خزان تنهایی می خونن دردی رو دوا نمیکنه.
البته زیاد هم نگران نشین !
با این روشی که روزگار باهام تا کرده پوستم حسابی کلفت شده .
اما ترس من از چیزای دیگس که اینجوری دلواپسم کرده.
درهر حال قبول کنید که نمی تونم همه چیز رو براتون بگم .
فقط بدونین که حدیث زندگی یه آدم بیخودی حدیث تنهایی نمیشه .

