قلبمو قاب کرده بودم زده بودم به دیوار.هرکی میومد فقط از دور نگاش میکرد.به نظر خودم فاصلش با این دنیا خیلی بیشتر از یه شیشه بود.هر روز صبح که نگام به قلبم می افتاد از رو بدجنسی یه لبخند میزدم و با خیال راحت میرفتم پی زندگیم . خیالم تخت تخت بود که دیگه دلم دست و پا گیرم نمی شود. با خیال راحت زندگیمو میکنم و دست کسی هم به دلم نمیرسه. اما یه روز که از بیرون اومدم دیدم قلبم نیست.هرچی دنبالش گشتم پیداش نکردم.یه حس خیلی عجیبی داشتم.نشستم با خودم فکر کردم. یعنی قلبم کجا می تونست رفته باشه؟ من که زندونیش کرده بودم.قلبمو یکی دزدیده بود.
اها یادم اومد . کار خودش بود.............. اون دو جفت چشم سیاه............اون نگاه قشنگ
+ نوشته شده توسط حسن زاده در و ساعت
9 PM |

